خَط خَطےـهاے یـ دُختر 3+14 سالهـ

ایـــنـ وبلاگـــ عاشقانـ نیستـــــــــــــــــــ

...بسم خالق خط خطی ها...

دختری از دل شهر تاریک و دود گرفته پایتخت ...

بیزار نیستم ... از مردم این شهر بیزار نیستم ...

از خودم بیزارم ... از خودم ... از انسان ... این موجود عجیب و غریب ...

از انسان ... موجود کثیفی که عادت دارد عادت کند ... از انسان ... از انسان ...

آدم شو ... فقط همین !

...Mania...

ܔܜܔܢܜܔܢܔܜܔܢܜܔܢܔܜܔܢܜܔܢܔܜܔܢܜܔܢܔܜܔܢܜܔܢܔܜܔܢܜܔܢܔܜܔܢܜܔܢ

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:0 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

خیلیا بهم لطف داشتن . یه عالمه دوست دارم که از 14 سالگیم میان و نوشته هامو میخونن ...

خیلیا حالمو میپرسن خیلیا نگرانمن !

بالاخره دنیا بالا پایین داره آدما یه روز خوبن یه روز بد ...

منم خوبم :)

چند روز مونده تا کنکور فنی و من حتی یه کلمه هم نخوندم !

مهم نیس ...

نمیدونم چرا حس نوشتن ندارم !

... نقطه ته خط

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 19:31 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

میگن چرا افسرده شدی ! چرا خاطره نمیگی !

باور کنین من افسرده نیستم :) تو دنیای خودم حالم خوبه !

ولی قبول کنین ، همه آدما یه وقتایی نیاز پیدا میکنن تخلیه شن :)

هه ! 24 مرداد کنکور !!! عجب :)

حس درس خوندن ندارم !

حالا شما بذارید پای افسردگیم من میذارم پای شیطنت !

دلم میخواد با کسایی که میان خط خونه آشنا شم :)

یه آیدی از هر برنامه ای دارید بذارید !

حوصله نوشتنم نمیاد ...

مواظب خودت و خط خطیام باش ...

... نقطه ته خط

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 12:2 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

آخرین باری که دیدمت ، بهمن بود ! بهمن 92 :)

چقد بزرگ شدی ...

یکم این روزا ، دستم به نوشتن نمیره ... 

راستی ! یکی از دوستای هومان و احسان رو پیدا کردم ...

دوباره گریه ... دوباره حس بد ... 

خیلیا ، وقتی نبودم یادم بودن !

حرفی نیس ، فقط مرسی :) !

دلم پره ... منتظر طوفان باش ...

... نقطه ته خط

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 13:53 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

گاهی ، لبخند بزن ...

گاهی ، از بدنت بیرون بپر و تا بی نهایت بدو ...

گاهی ، تا بی نهایت فریاد بکش و تا بی نهایت فراموش کن ...

گاهی ، بیخیال حرف مردم ! بیخیال هزار و یک درد و روزمرگی !

گاهی باید پلنگ صورتی ببینی و تخمه بشکنی ... بیخیال حرف مردم ! بیخیال تهمت ها ! بیخیال اراجیف تکراری !

مردم ، کارشان حرف زدن است ... خواه خدا باشی خواه شیطان ...

گاهی ، باید قید زندگی نکبت بار را زد و پا روی پا انداخت و پلنگ صورتی تماشا کرد ...

فکر کن ! به بی نهایت ! به خاطرات دوری که شاید ، هرگز اتفاق نیفتاده باشد ...

صورتی بپوش ... جشن بگیر ... بخند ... عاشق شو ... سفر کن ...

گاهی ، خودت نباش ... رویا بباف ... !

مواظب خودت و رویا هات باش ...

نقطه ته خط

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 14:18 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

یهو دلم هوایی شد ! هوایی برا چند روز پیش ... هوایی برا دو سال پیش ...

جایی که تو خاطر خیلیا یا دیگه نیس یا یه خط خیلی کمرنگه ...

برا خیلیا یه خط کمرنگه و برا مادرت یه دنیاس !

اینجا ، دو سال پیشه ...

اینجا ، همه چی بوی عجیبی میده ... یه بوی عجیب و تکراری ...

مثل بوی بارون ! مثل بوی خون ! مثل بوی عود !

مثل بوی کیک تولد ...

مثل بوی اشکای مادرش ...

مثل اون روزی که تصادف کرد ...

مثل بوی بیمارستان و مدت ها کما ...

مثل بوی برگشت به سربازی ...

مثل بوی برادر ... بوی روز تولد ... بوی هواپیما ...

مهماندار که میگوید چای یا قهوه ؟!

زنگ صدا ... مثل بوی زنگ صدای مهماندار ...

مادر ! اشک نریز ...

مثل بوی اشکای مادر ...

مثل تولدش ، که وفاتش شد ...

بوس زمستون ... بوی برف ... بوی ارومیه ... بوی خون ... بوی تولد ... بوی برادر ...

گریه نکن هومان ... اینجا همه چیز بوی تو را میدهد !

سالروز کشته شدگان هواپیمای ارومیه گرامی باد

... به یاد هومان و احسان رحمانی فرد ...

... نقطه ته خط 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 11:49 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

دی ! یه ماه عجیب غریب ...

زندگیم دوباره افتاده تو همون جریان قدیمی ...

جریان سه سال پیش ...

حاطرات عجیب غریبی که مدام رو اعصابت چنگ میزنن . مجبورت میکنن فکر کنی به چیزی که دیگه مال تو نیست ... کسی که دیگه مال تو نیست ...

صدا های مسخره ای که میشنوی و - دست خودت نیست - از خودت بی خود میشی !

فریاد بزن ... توی دلت ، فریاد بزن ...

اونقدر فریاد بزن که گلوی احساست جر بخوره ...

نمون تو این کمای لعنتی ...

مواظب خودت و این ماه مزخرف باش ... !

... نقطه ته خط

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 9:58 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

برایت ، آرزو میکنم ... برایت ، لبخند آرزو میکنم ... !

همان چیزی که 17 سال در پی اش هستم ...

تولدم تسلیت باد !

مواظب خودت و لبخندت باش ...

... نقطه ته خط


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 9:14 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

توضیح واضحات میخوای ؟!

کنکور دارم آقاجان کنکــــــــــور !

هم نهایی هم کنکــــــــــــــــــــــــــــور !

دارم درس میخونم ... با برنامه ریزی ... یه لحظه نصور کن ! من ، برنامه ریزی ، درس !!!

بســــــــه نخند :|

مواظب خودت و دلتنگیات باش ...

... نقطه ته خط

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 18:27 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

وقتی که بزرگ شدم ، وقتی از 14 سالگی در اومدم ، حتما بچه دار میشم ...

وقتی بچم یکم قد کشید ، وقتی ازم قصه خواست ، حتما واسش قصه میگم ...

میگم یکی بود ، یکی نبود ...

یکی بود ، که کاش از همون اولش نبود ... شاید در اصل اونی که نبود ، همیشه بود !

یه مامان بود ... یه مامان سارا بود ... !

یه مامان سارا بود ، که کاش از همون اولش نبود ...

یه مامان سارا بود ، که درد داشت ... که زجر میکشید ... که عاشق شده بود !

یه مامانی بود ، که دل داشت ... که دلش میگرفت ... که دلش درد میکرد ... که دلش میسوخت ... دلش میسوخت واسه یه سارای کوچولوی بی گناه !

یه مامان بود ، که دلش تنگ شده بود برا یه سارای کوچولوی بی گناه ...

مامان سارا هر روز گریه میکرد ... هر روز درد میکشید ... هر روز بی گناه بود ... یه مامان بود ، که هر روز دلش برا سارای کوچولوی بی گناهش تنگ میشد !

یکی بود ، یکی نبود ... یکی بود که ، دلش واسه اون یکی که نبود همیشه تنگ میشد ... یه مامان سارا بود ، که دلش همیشه واسه سارای کوچولوی بی گناهی که نبود تنگ میشد ...

یه وقتایی میشه ، که دوس داری فریاد بزنی یه چیزایی رو ...

یه مامان سارا بود ، که دلش خیلی وقته واسه سارای کوچولوی بی گناه تنگ شده ...

حواسم بهت هست !!! همین و بس ...

مواظب خودت و مامان سارا باش ...

... نقطه ته خط

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 17:6 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|

نقطه سر خط ...

یه وقتایی میشه که تو اوج استرس و درد و بی وقتی ، آدم هوس یه چیزایی رو میکنه ...

مثلا ، مثلا وبلاگش !


همه گفتن یه مدت نبودم ... ولی بودم ! شاید هم بودم هم نبودم ... شاید هم بودم هم حسش نبود ... نمیدونم ! شاید اصلا نبودم و فکر میکردم که بودم ...


امسال کنکوری ام ! امسال یکم فرق دارم ! شاید نت نباشه ... شاید من باشم نت نباشه ... شاید نت باشه من نباشم ! اصا شاید هیچی نباشه ! ...


یه داداش دارم ! یه داداش که منتظره آجیش اینجا پست بذاره ! پسر بچه تنهای زود بزرگ شده ، حواسم بهت هست ‍! :)


یه وفیقایی هستن ، که قدیمین ... خیلی قدیمی ... اینا جاشون تو سینه ست ... گفتم که در جریان باشن !


نمیدونم ... حرفم نمیاد ... شاید حرفم میاد و من نمیام ... شایدم ... !!!

مواظب خودت و دلتنگیات باش ...

... نقطه ته خط

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 14:19 توسط Mــانیـ ـ ـا دخترکــ ܜܔܢ خوردـهـܢ|


آخرين مطالب
» ...خط خطی...
» خط 148 ... بی حس و حال !
» خط 147 ... من خوبم :|
» خط 146 ... برگشت من ! :)
» کار من از خط گذشته ...
» خط ... نمیدونم !
» خط یه قرن و چهل و چهار ...
» خط یـــه قرن و چـــهــ ـل و سه ... 3+14 !
» خطـــــ یکصـــد و چهــ ـــــل و ســـــــ ــه ... کنکور !
» خط یهـــــ قرن و چهار دهـــه و دو ... مامان سارا !

 Design By : Pichak